تبليغاتX
هرچی از هرجا

هرچی از هرجا

یه وبلاگ واسه دل خودم

چرا من اینطوری شدم

داشتم با خودم فکر می کردم که چرا وضعیت درسی من باید اینطوری باشه. من از خانواده ای با وضعیت مالی متوسط هستم. برای اینکه بتونم یه زندگی مثل زندگی که بابام برای خانوادش فراهم کرده ، فراهم کنم راههای زیادی ندارم. اوایل فکر می کردم که با درس خوندن و تحصیلات دانشگاهی زندگی مرفهی نمیشه فراهم کرد. همیشه تو ذهنم یه زندگی خیلی عالی با ثروت خیلی زیاد تصور می کردم اما این یه توهم بود که از طرف خانواده و جامعه به من وارد می شد همش یه خیال باطل بود وقتی که وارد دانشگاه شدم هنوز همون توهمات تو ذهنم داشتم با این تفاوت که فکر می کردم با وارد شدن به دانشگاه دیگه همه چی تموم شده و من دیگه کار زیادی نباید انجام بدم. البته این طبیعی بود. دوران دبیرستان فشار خیلی زیادی تحمل کردم. تمام وعده هایی که بهم داده بودن توی دانشگاه رفتن خلاصه میشد خلاصه بعد تمام استرس ها و سختی های دوران دبیرستان و کنکور وارد دانشگاه شدم دیگه از اون به بعد فکر کردم دیگه باید استراحت کنم و به کارهایی که تا اون موقع انجام نداده بودم برسم مثلا یه دوست دختر پیدا کنم لباسهای قشنگ بپوشم برم بدنسازی تیپمو درست کنم اما حیف حییییییف که تو تموم این مدت کسی نبود که بهم آدم بودنو یاد بده. هرکاری می کردم هر عمل زشتی که انجام می دادم واسه خانواده مشکلی نداشت تنها چیزی که واسه اونا اهمیت داشت اینکه من درسا بخونمو دانشگاه خوب قبول شم. معیار خوب بودن نمره بالا گرفتن اما اینکه چقدر رشد کردم چقدر اخلاقیاتمو رشد دادم هیچی. البته تو این قضیه فقط خانواده مقصر نیست مدرسه و جامعه هم مقصره. اون مدرسه کذایی با مدیر و ناظم پوچش که اندازه یه بچه 5 ساله نمی فهمیدن بچه های مردمو تحقیر می کردن و هر کاری که دوس داشتن انجام میدادن. با اون کلاسای بدبو که پنجرش به پنجره دستشویی وصل بود با اون کلاسای کوچیک و معلمای حروم خور که تخصصشون پیچوندن کلاسا بود. می خوام در مورد موضوع دیگه ای حرف بزنم. تموم اون شرایط و محیط واسه این بود که من برم دانشگاه و دانشگاه یعنی رسیدن به همه چیز. حالا اومدم دانشگاه و خانواده و جامعه منو با همه اون قول هایی که بهم داده بود و همه سوال های بی جوابی که تو ذهنم هست و اینکه چرا من بعد 20 سال هنوز تو ارتباط برقرار کردن با همکلاسیهای خودم مشکل دارم ، تنها گذاشت. منو با کلی عقده ، عقده خوشتیپ بودن و پولدار بودن ، با دخترای خوشگل دوست بودن و .. هزاران عقده دیگه تنها گذاشت. اما بهم نگفتن که چرا من توی این دنیام نگفتن هدف این زندگی چیه؟ نگفتن اون دینی که سنگشو به سینه میزنن از مردم چی میخواد. همه این عقده ها رو بوجود آوردن تا بوسیله اون به هدف خودشون برسن. با تمام این مشکلات و کمبودهایی که دارم اما حالا من تنها هستم تنهای تنها. این داستان و فیلم نیست که بگم یه رفیق دارم که منو از همه مشکلاتم رها می کنم. من کاملا تنها هستم و حالا تنها باید از پی این مشکلات برمیام. همه پشتمو خالی کردن. الان مهم ترین سوال اینه که وظیفه من چیه و من چه راهی رو باید طی کنم. مطمئنا با رها کردن درس یا گرفتن صرفا یه مدرک هیچی عایدم نمیشه. تخصص خاصی که ندارم. بابام که پول دار نیست. آدم قالتاقی هم که نیستم که بخوام مثلا کاسب یا دلال بشم تنها راهی که می مونه همین راه دانشگاهه. همین درسایی که می خونم. اگه الان درس نخونم و کل این دورانو به فکر این باشم که یه برم بدنسازی و خوشتیپ بشم و بعدش یه دوست دختر پیدا کنم و خیلی فکرهای بچه گانه دیگه ، در آینده هیچی بدست نمیارم. دوباره من می مونم و سرکوفتهای خانواده و جامعه و بازم من می مونم و کلی حسرت. باید خیلی مشکلات دیکه رو هم به تنهایی هام اضافه کنم. حقیقت اینه که من خوب خرج می کنم و خوب زندگی می کنم اما این یه زندگی واقعی نیست. این فقط یه زندگی م حدود به خوراک و پوشاکه. من هیج اراده ای از خودم برای هرج هایی که می کنم ندارم و برای همین خوراک و پوشاک هم باید از پدر و مادرم که خرج زندگیمو میدن تاییدیه بگیرم و حقیقت اینه که من خانواده پولداری ندارم و اگه خودم تلاش نکنم شاید در آینده از عهده همین خرج های عادی هم بر نیام. با همه لطمه هایی که خانواده و جامعه به من زده حقیقت اینه که من یه آدم بالغ هستم و برای گذراندن زندگیم باید خودم دست به کار شم. تا کی این همه لوس کردن ها و توقع های بیجا. الان دیگه وقتشه که این غرور لعنتیمو بشکنم شاید همین فردا دیگه پدر و مادری نباشن که بخوام ازشونو واسم پول بیشتری بفرستن برای اینکه من می خوام برم باشگاه یا برای اینکه یه پالتوی 200 هزار تومنی می خوام بگیرم پالتوی 200 هزار تومنی برای کسی که هیچ تخصصی نداره حتی از پس درسای دانشگاهشم بر نمیاد. این واقعا خیلی زیاده. من نباید توقع داشته باشم که هر چی پول میخوام اونا واسم بفرستن. من آدم بایغی هستم و قانونا و شرعا اونا وظیفه ای نسبت به من در قبال خرجهای زندگیم ندارند.

من از یه خانواده معمولی هستم که آنها برای گذران زندگی من خرج خورد و خوراک من را می دهند و اگر تلاش نکنم در آینده زندگی دشواری خواهم داشت. من باید درس بخوانم و به خوذم سختی بدهم زیرا در آینده بارهای بسیار سنگین تری بر دوش من خواهد بود. مسئویت تمامی کارهایی که می کنم بر دوش خودم است و با تمام مشکلاتی که جامعه و خانواده برای من درست کرده عواقب تمام کارها متوجه خود من است و اگر سود و ضرری باشد برای من است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 3:43  توسط احسان  | 

tonight's the night

بازم یک نقطه سیاه دیگه تو زندگی من. امشب دوباره اون اتفاقی که نباید میفتاد ، افتاد. اینو از این بابت نمیگم که گناهه یا ممکنه به بدن آسیب برسونه. آدمی تو سن من باید بتونه خودشو کنترل کنه. من دیگه کم کم باید به فکر زن گرفتنو این حرفا باشم نباید انقد راحت تسلیم نفسم بشم. مهمتر اینکه امروز خیلی کارها داشتم که باید انجام میدادم. توی زندگیم باید یه سری اولویت ها رو در نظر بگیرم در غیر اینصورت آدم موفقی نمیشم و مثل خیلی های دیگه تو دوران کودکی خودم می میونم. هرچند بابت این اتفاق خودمو بیشتر از این سرزنش نمی کنم چون دیگه اتفاقیه که افتاده. باید همیشه حواسم باشه که به هیچ وجه سمت اینجور چیزا نرم حتی برای یه لحظه. حتی نباید بهش فکر کنم.

امروز داشتم سریال دکسترو نگاه می کردم توی این فصل دکستر با ریتا ازدواج می کنه و یه بچه هم میاره. همیشه به نظرم ازدواج کردن و بچه دار شدن کار بی معنی بود فکر میکردم این فقط کار آدمای احمقه و جز دردسر چیز دیگه ای نداره اما حالا که دقت می کنم هر مرحله از زندگی به نظرم لذت های خاص خودشو داره به شرط این که همیشه درست عمل کنی. از لحاظ کاری موفق باشی تا بتونی زندگی رو از لحاظ مالی اداره کنی. یه زن خوب بگیری ، بچتو خوب تربیت کنی و .. این مراحل همه مثل زنجیر به هم متصل هستن. اگه تو هر مرحله خوب عمل کنی در اینصورته که زندگی زیبایی خواهی داشت.

امروز داشتم با خودم فکر می کردم که من آدم حسودی هستم یاد علی افتادم حرفایی که در مورد دکترا گرفتن به مامانو بابا میزد و اونا هم چقدر اونو تشویق می کردن و من واقعا از این مساله ناراحت بودم با خوذم می گفتم بازم میره دانشگاه آزاد و کلی پول باید خرجش کنم آخرشم هیچی نمیشه. اما الان فکر می کنم این مسائل به من هیچ ارتباطی نداره هرکس هرطور که بخواد واسه زندگیش تصمیم میگیره. از همه مهتر اون برادرمه اگه دکترا بگیره باعث افتخار من میشه.

امروز چقد حرف واسه گفتن دارم. تموم نمیشه.

اما لب کلام واسه این پست اینه که تا همین چند وقته پیش همش با خودم می گفتم که چه فایده ای داره درس خودن. آدم با این درس خوندن به جایی نمیرسه. پولو از خیلی راههای دیگه هم میشه بدست آورد و اینکه چرا آدم باید ازدواج کنه همینطوری میشه از زندگی لذت برد کافیه که چندتا جی اف پیدا کنی. ازدواج کردن کار احمقانه اییه. اما حالا نظر دیگه ای دارم. من باید یه تصمیم درست بگیرم .قتی به دور و بری هام نگاه می کنم کسایی که مثل من فکر میکنن و کسایی که به فکر من عمل می کنن عاقبت خوبی نداشتن یا توی این فکر سردرگم شدن و به جایی نرسیدن یا اگه بهش عمل کردن شدن یه سری آدم بی شخصیت و هوس باز که فقط دنبال عیاشی و خوش گذرونی هستن. ضمن اینکه پول در آوردن بدون داشتن علم و دانش کار سالمی نباید باشه کسایی که اینطوری دارن پول در میارن معمولا زیاد آدمای سالمی نیستن وقتی علمی نداشته باشی باید بیفتی بین یه مشت آدم بی سواد. پس اینم دردسرهای خودشو داره.در حال حاضر بشتر از همه نیاز به یک برنامه ریزی و هدف گذاری خوب دارم. اینکه توی دانشگاه سعی و تلاشمو بکنم و یه پایه ریزی برای آینده کاریم انجام بدم. این بهترین کاره شاید یکم سخت باشه هرچند فکر می کنم تنها راه موفقیت من همینه و مطمئنم از زاههای دیگه موفق نمیشم. بعدش هم احتمالا ازدواج کردن ، پیدا کردن یه شریک و همدم و خالی شدن عقده های جنسی شاید کمی آرامش و ..

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 2:45  توسط احسان  | 

آداب معاشرت

ممنون از محبتت

ممنون از محبتتون

به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این كه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشكرم 

چقد خوشحال شدم دیدمت

من نیمه پر لیوان را می بینم

حرمت بزرگترها را نگاه دارید

مرتب به ساعتتان نگاه نكنید

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 0:23  توسط احسان  | 

آره یا نه !!!

همه مسائل دو دسته بیشتر نیستند یا خوب یا بد. هر چیزی یا مثبته یا منفی چیزی بین این دو وجود نداره آدم یه کارو یا انجام میده یا نه حتی اگه اون کار اشتباه باشه باید انتخاب کرد یا لذت برد یا اونو کنار گذاشت چیزی به اسم زحمت تو این دنیا وجود نداره زندگی همین یه لحظه ای که میگذره یا ازش لذت می بری یا بهت زهر میشه خودت باید انتخاب کنی هیچوقت خودتو نباید تو برزخ قرار بدی حتی اگه از انجام کاری احساس گناه می کنی یا اونو کنار بذار یا اینکه با لذت انجامش بده انجام دادن یک کار اشتباه بهتره از اینه که خودتو تو برزخش قرار بدی

فقط انتخاب کن و لذت ببر

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 1:56  توسط احسان  | 


خدا به فرشته ها شعور داد بدون شهوت
به حیوان ها شهوت داد بدون شعور
و به انسان هر دو را
انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند از فرشته ها بالاتر است
و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند از حیوان پـسـت تر...!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 11:2  توسط احسان  | 

تابستان 90

امیدوارم تابستان 90 ، تعطیلات خوبی برام باشه. الان 20 سالم کامل شده و به نظر خودم از چیزی که باید باشم خیلی فاصله دارم. می خوام برای این تابستونم یه سری اهدافی تعیین کنم که بتونم حداقل استفاده مناسبی از این تابستون ببرم. البته دوست دارم به خودم یادآوری کنم که من به عنوان دانشجوی مهندسی مکانیک تو یه دانشگاه دولتی واقعا از خیلی ها جلوتر هستم و احتیاجی نیست به وضعیت الانم حسرت بخورم.

آرزوها و هدف هایی که انسان در سر داره مثل یک نقشه ساختمون می مونه که خیلی ضروریه اما به خودی خود هیچ سود و منفعتی نداره و تا موقعی که مصالح و تجهیزات لازم فراهم نکنی و شروع به ساختنش نکنی فقط تکه کاغذی بیستر نیست بنابراین از همین الان می خوام به خودم قول بدم که در انجام کارهام اهمال و کوتاهی نکنم باید ریزه ریزه این آجرها رو جمع کنم. پس دیگه تنبلی کردن و مشغول شدن به کارهای بیهوده ، خواب اضافی ، فکر یه شبه پولدار شدنو باید بذارم کنار. من یک متخصص طراح اتومبیل هستم که در یک کارخانه بزرگ اتومبیل سازی به نام فراری کار می کنم"

اهدافی که در نظر دارم از قبل تابستون تو فکرش بودم. اینجا لیستش می کنم و دوست دارم آخر تابستون از دیدن این لیست خوشحال باشم.

1. کلاس زبانمو به طور مستمر پیگیری کنم و تا جایی که می تونم زبانمو تقویت کنم.

2. یادگیری یک هنر. که فعلا طراحی و موسیقی رو در نظر دارم که باید یکیشو انتخاب کنم.

3. مطالعه کتاب تاریخ اسلام . سایر کتابهای اسلامی و همچنین شعر و داستان

4.یادگیری نرم افزار مکانیک که فعلا نتونستم کلاسی براش پیدا کنم بنابراین روزی 1.5 برای یادگیری از طریق کتاب در نظر می گیرم.

5. مرور درس های پایه دانشگاه که خوب یاد نگرفتم مثل استاتیک ، دینامیک ، مقاومت ، معادلات دیفرانسیل

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1:16  توسط احسان  | 

دوره مشاوره

بعد یه مدت طولانی باز بی خوابی زده به سرم می خوام یه پست بذاره

چندوقته پیش با خودم گفتم یه دوره مشاوره برم شاید مشکلاتم حل شه یه دکتر میشناختم که قبلن یه بار پیشش رفته بودم دکتر کار درست و معروفیه. حدودا یه 5 جلسه ای رفتم. توی 4 جلسه اول هیچ توصیه و راهکاری نداد و فقط سوال می کرد و میگفت تو خونه که هستی خوابها و حالات و اتفاقات بنویس واسم بیار. منم این کارو کامل انجام ندادم و فقط جلسه آخر یه سری چیزا نوشتم و بردم. یه سری تست هم هر جلسه ازم می گرفت. جلسه آخر نتایج تست هایی که گرفته بود و مطالبی که خودم گفته بودم آورد. در واقع نتایج شخصیت من و مشکلات شخصیتی که داشتم نشون میدادم که البته تعدادش زیاد بود و فقط چندتا از اونا یادم مونده که اینجا می نویسم.

1. من آدم وابسته ای هستم و هر وقت که در موقعیت جدیدی قرار می گیرم باعث میشه اذیت بشم

2. من آدم وسواسی هستم و در مورد هر کاری وسواس زیادی به خرج میدم مثلا حرفی که می خوام بزنم یا حتی درس خوندن و...

3. من احساس می کنم که مورد توجه نیستم و دوست دارم اینگونه باشم. با یک کم توجهی کوچک احساس بدی بهم دست میده و با یک توجه کوچک خوشحال میشم

4. آدم پرخاشگری هستم و خیلی زود عصبانی میشم.

5. وقتی در جمع قرار می گیرم با این نیت که قراره منو فریب بدن یا من اونا رو فریب بدم - منو می خوان بترسونن یا من می خوام اونا رو بترسونم - منو می خوان مسخره کنن یا من می خوام اونا رو مسخره کنم و... در جمع قرار می گیرم و این باعث میشه که در ارتباط با جمع ناموفق باشم

6. این موردی که گفت واسم خیلی عجیب بود. میگفت هر آدمی چه زن و چه مرد یه سری خصوصیات مردانه داره و یه سری خصوصیات زنانه. میگفت من توی مرز بین این دو هستم. حرفش خیلی واسم چندشناک بود. اما به هر حال.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 7:19  توسط احسان  | 

ایده قوانین زندگی من

با اینکه من توی یک کشور اسلامی زندگی میکنم اما حقیقتا توی این 20 سال چیز زیادی از اسلام نفهمیدم. آدم وقتی مطیع دین خودش میشه و به اون اعتقاد پیدا میکنه که به اون عمل کنه. اما من توی ابتدایی ترین مسائل دینم هم موندم.مثلا همین واجبات و محرمات. نمیشه بگم من به دینم اعتقاد دارم ولی به دلایلی به دستورات دینم عمل نمیکنم. شرایط برای عمل کردن به دین پاکی مثل اسلام اصلا محیا نیست. انقد چیزای وسوسه انگیز و تحریک کننده زیاد شده که واقعا آدم باید اراده آهنین داشته باشه. باید اعتراف کنم که من از اطاعت و عمل به دینم عاجزم. مشکل اینجاست که کشور ما هم اسلامی نیست و فقط نام اسلامو یدک میکشه. وگرنه اگر شرایط اجتماعی کشور اسلامی بود و مردم رو تا حدودی هدایت میکرد ادامه کار خیلی فرق میکرد. به نظر من دین یک برنامه زندگیه که هرچقدر این برنامه کامل تر باشه آدم توی زندگیش سعادتمندتر و موفق تره. اصلا احتیاج نیست که این برنامه یک دین الهی باشه. میتونه یک سری قوانین ساخته خود انسان باشه مثل کاری که کشورهای اروپایی که سکولار هستن انجام میدن. اونا کاملا به برنامه ناقص خودشون پایبند هستن و ما با اینکه کاملترین برنامه یعنی دین اسلام رو داریم حتی درصدی به دین خودمون پایبند نیستیم. بنابراین من که نمیتونم به دینم پایبند باشم تصمیم گرفتم یه سری قواعد برای زندگی خودم در نظر بگیرم. قواعدی که مسلما با طرز تفکری که من دارم عمدتا منطبق بر دینمه اما خیلی جزئی تر و تاقص تره. این قوانین توی پست اول وبلاگ میذارم تا همیشه جلوی چشمم باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 5:35  توسط احسان  | 

دم دمای عید

سلام به خودم و به هر کسی این نوشته ها رو میخونه.

ساعت 1:30 نصفه شب. برنامه ریخته بودم که یه فیلم توپ نگاه کنم اما انقد درگیر اینترنت و سایتهای بی محتواش شدم که دیگه دیر شد.بنابراین نتیجه گرفتم یه سری به وبلاگ بزنم.

امروز واسم روز خوبی نبود. بیشتر روزها واسم روز خوبی نیست. صبح امتحان ریاضی مهندسی داشتم. علی رغم اینکه نسبتا خوب مطالعه کرده بودم اما اصلا خوب امتحان ندادم. از 3تا سوال فقط یکیشو نوشتم. بعد اون هم کلاس مبانی برق داشتم. کلی باهاش بحث کردیم که امتحان میان ترمو بندازه بعد عید. قبول کرد ولی بجاش همون جلسه یه کوئیز گرفت. دهنش سرویس. منم هیچی بلد نبودم. از اینکه یک سوال معمولی مبانی برقو نمی تونستم حل کنم واقعا احساس حقارت میکردم. همون چند دقیقه ای که امتحان میگرفت اندازه چند ساعت واسم طول کشید. آخرشم برگمو بهش ندادم. مخصوصا با گندی که ترم قبل زدم دیگه واقعا احساس بدی داشتم. ترم قبل با 11.5 مشروط شدم با اینکه فقط 15 واحد داشتم. اما این آخر داستان نیست. الان 20 سالم شده و واقعا حرفی واسه گفتن ندارم. جز اینکه توی یه دانشگاه دولتی خوب دارم تحصیل میکنم. من اصلا گذشته جالبی ندارم. هیچ خاطره خوشی نیست که بخوام از گذشته خودم بگم. جز این 2 سالی که اومدم دانشگاه که واقعا وضعیتم بهتر شده. راحت تر و آزادترم. خلاصه با این وضعیت هروقت که به گذشتم رجوع میکنم احساس ناامیدی میکنم. گذشته ای پر از آزار و اذیت و تنهایی. واقعا تاسف باره. ولی تصمیم دارم که دیگه زیاد به گذشته فکر نکنم. ویه گذشته جدیدو از همین حالا شروع کنم. انگار که تازه متولد شدم.

فعلا خدا نگهدارت عزیز دل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 1:38  توسط احسان  | 

شروعی دوباره

خوشحالم که دوباره دارم وبلاگ نویسی رو شروع می کنم. تا الان چندتا وبلاگ درست کردم اما هر دفعه خیلی زود ولش کردم. آبله مرغون گرفتم. خیلی ضدحاله. الان دارم خوب میشم اما جوشای صورتم خیلی بزرگ شده نمی دونم کی خوب میشه. از درس و دانشگاه هم عقب افتادم. الان دیگه خیلی خستم. باید بخوابم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 0:28  توسط احسان  |